رادیو تـلویــزیون طــرقبه Channel Icon

رادیو تـلویــزیون طــرقبه

Entertainment
112
Add
رادیو تلویزیون طرقبه|پخش صدا و سیمای جدیدترین و خاطره انگیز ترین فیلمها، موسیقی ها و نواهای شما بصورت صوتی و تصویری،،،،

ارسال آثار:

@Masoodnajarzadeh

315

36

نویسنده کتاب "مجید فیاض" از جمله چهره‌ های سرشناس شهر مشهد و تولیت آستان قدس بودند و او در «باغ قصر» از معروف‌ترین باغ‌های طرقبه و در قصر پدربزرگ مادری خود به دنیا آمده و همین تولد در «باغ قصر» را استعاره‌ای برای نام‌گذاری کتاب خاطرات خود گرفته است....

https://t.me/joinchat/AAAAAEDiM_duoUa2qLdzvw

🔻رادیو تلویزیون طرقبه🔻

62

72

841

78

👆👆👆فیلمی از حاج میرزا حسین هاشمیان طرقبه
نوروز۸۹
ارسال :مصطفی خانزاده

1,725

1,755

📺رسیدیم بخشداری طرقبه،تقریبا سه ساعت مونده بود به اجرا... از فرط خستگی و خواب آلودگی گفتم بجای هتل همین طبقه ی بالا پنجره ها رو باز میکنم و یکمی استراحت میکنم... تا اومدم بخوابم یه دفه یه آقایی با یه پیرمرد سید خنده به لبی اومدن بالا... اولش یکم عصبانی شدم اما به محض اینکه نگام به صورتش افتاد کلا خواب فراموشم شد ... سرتون و درد نیارم ایشون آقاسید میرزا حسین هاشمیان ، رفتگر نود و اندی ساله ی طرقبه ای بودند که در سن هفتاد سالگی با رفتن شهردار طرقبه ، از ساعت شش بعدازظهر به مشهد به مدد شیطنت دوستان به مدت پنج ساعت به عنوان شهردار ترقبه منصوب و با برگشتن شهردار در ساعت یازده شب از سمت خود عزل و از شهرداری اخراج شدند . حقیقتا پدیده ی طرقبه و شاندیز برای من همین آقا سید بود ... ان شاءالله هیچوقت خنده از رو لبت پاک نشه سید....

https://t.me/joinchat/AAAAAEDiM_duoUa2qLdzvw

📺رادیو تلویزیون طرقبه📺

95

88



سید هاشم نیکوکار طرقبه شاعری مکتب ندیده

سید هاشم نیکوکار طرقبه متولد سال ۱۳۲۸ هجری شمسی در طرقبه می باشد. دره ارغوان نام اولین مجموعه شعر آقای هاشم نیکوکار است که به چاپ رسیده و در دسترس اهل ادب قرار گرفته است.آقای سید هاشم نیکوکار طرقبه از نسل شاعرانی مکتب ندیده است. بی آن که کتابی خوانده باشد مثل بواسحاق اطعمه، یغمال خشت مال، شاطر عباس خراسانی، کفاش مشهدی و بزاز شیرازی. شاعران مکتب ندیده نمک ادبیات فارسی و مظهر الطاف خفیه الهی می باشند

88

87

86

🔯ارغوان بافی در طرقبه🔯

از به هم تنیده شدن تار و پود ترکه های نازک حاصل از درختچه های ارغوان، هنری سنتی و بومی ایجاد می شود که به «ارغوان بافی» معروف است.

این هنر دستی با ترکه های ارغوان، گیاهی طبیعی و خودرو از دره های منطقه «مایان» طرقبه انجام می گیرد و برداشت ترکه های ارغوان به طور معمول در اواسط بهار آغاز می شود و تا اواخر پاییز ادامه دارد.

پس از جمع آوری ترکه ها آن ها را در محیطی خیس و نم دار می خوابانند و آماده کار می کنند و با بافتن ترکه های ارغوان به یکدیگر، سبدها و اقلام تزئینی تولید و به بازار فروش عرضه می شود.برای خرید و تهیه این محصول کافی است سری به فروشگاه شهرهای ییلاقی طرقبه و شاندیز بزنید، تا شاهکار هنرمندان و دسترنج آنان را به نظاره بنشینید.♦️♦️♦️

85

آقای همسده مشهدی

سمندُمه فروختم تا که خَنَم دُرُس رَه

واز خنمه فروختم تا دخترم عروس ره

خودمه چِلوندم دداش تا پسره زن گیریفت

رشوه دادم تا آخر نامه رسونِ پس ره

حالا زنه سوارشه به جون ما مندزش

کوجای دنیا رسمه ،مرغه سوار خروس ره

زنم حالش خراب رف ،دوا و دکتر موخواست

کلیمه دادم بره تا زنه تندرس ره

ادم باید تو دنیا مثل هلو طرقبه

پور آب و خوش رو بیشه ،هم توی دستا پس ره

حالا ولش کن رفیق ،ساندویجت ره بخور

بده بیه ایورتر همو شیشه سس ره

88

1,306

87

87

85

82

83

82

‍ تأيید طلبگی و اجتهاد امام خامنه‌ای در سن 20 سالگی در طرقبه از زبان ايت الله حائري...

رهبر انقلاب در آن زمان با آن سن جوانی که شاید آقا 20 سال داشتند، واقعا مجتهد مسلم بودند و صاحب نظر بودند. حتی برخی نقل می کنند، آیت الله حائری در طُرقَبه بودند، فردی نزد ایشان می رود، آیت الله حائری می گوید الان آقا سید علی اینجا بودند. او مجتهد بسیار خوب، انسان زبده و صاحب نظری در فقه و اصول است.
منبع:rajanews.com

84

953



نام: محمد باقر
نام خانوادگی: سربرقی مقدم طرقبه
نام پدر: علی اکبر
تاریخ تولد: 1343-08-05
محل تولد: مشهد
تاریخ شهادت: 1363-07-20
محل شهادت: میمک
زندگینامه:

 

پاسدار وظیفه شهید محمدباقر سربرقی در آبانماه سال 1343 در شهر شهید پرور طرقبه در خانواده ای مذهبی متولد شد. وی در دوران کودکی فردی باهوش و فعال بود و از این رو در سال  شش سالگی پا به عرصه دانش نهاد و با اتمام این دوره به خاطر علاقه و اشتیاقش به مکتب شریف اسلام مدتی را صرف آموختن کتب دینی و فرائض اخلاقی کرد و پس از این مدت به دلیل عدم امکانات مالی و اقتصادی به خدمت پدر درآمد و به شغل روفوگری قالی مشغول شد. با فرا رسیدن قیام شکوهمند انقلاب در سال 57 با هدایت آیت الله شیرازی به تظاهرات و فعالیت پرداخت و سپس در زمان پیروزی انقلاب و تحمیل جنگ از سوی عراق به ایران از طریق جهاد سازندگی با هدف بازسازی و نوسازی مناطق جنگ زده عازم این مناطق شد و خدمات شایسته ای را ارائه نمود. سپس به عنوان پاسدار به این امر شکوهمند که همان پاسبانی از انقلاب و مسلمین بود جامه عمل پوشانید و مدت چهار ماه دوره آموزشی در پل دختر به پایان رساند و هنگام بازگشت از جبهه تمام سخنش این بود که اگر من شهید شدم، اگر سوختم و تکه تکه شدم و یا اگر هیچ اثری از من به جای نماند شما هیچ گاه ناراحت نشوید زیرا که اگر ما هزار جان هم داشته باشیم باز هم باید فدای اسلام و میهن اسلامی کنیم. و پس از بازگشت به مناطق باختران، ایلام و پس از چندی به اهواز عزیمت و سرانجام در عملیات پیروزمندانه میمک به وسیله بمباران هوایی مزدوان بعث در آتش و خون غلطید و نیمی از بدنش سوخت و آنچنان که خود گفته بود در تاریخ 1/8/63 قفس تن را شکست و روح آزادش در بیکران ملکوت سیری دیگر را آغاز کرد و پس از تشییع در زادگاهش به خاک سپرده شد.

خاطره ای از شهید:

او دارای اخلاق پسندیده ای بود و زمانی که محمدباقر به منزل ما می آمد از کمک به ما دریغ نمی کرد. شهید از جبهه و شهادت بسیار سخن می گفت و هنگامی که برای اولین بار به جبهه رفته بود بسیار متاثر شده و دگرگونی در چهره ایشان موج میزد و شادی ایشان وسیله ای برای ابراز این احساس بود و همواره می گفتند مادر جان اجازه دهید به جبهه بروم و به خانواده عرض می داشت ، که اگر شما خودتان به جبهه بروید این حال مرا درک خواهید کرد و دیگر از رفتن من ممانعت به عمل نمی آورید. آخرین بار می گفت اگر من این بار به جبهه بروم شهید می شوم.

83

حالا دیگر همه قاسم رفیعا را می‌شناسند؛ شاعر و طنزپرداز طرقبه‌ای که چند سال پیش با شعرلهجه مشهدی‌اش در جلسات شعر ماه رمضان رهبری معروف شد و این سال اخیر بیشتر از هر وقت دیگری سرش حسابی شلوغ بود. رفیعا کتاب می‌نویسد، شعر می‌گوید، گاهی وقت‌ها فیلم بازی می‌کند و این اواخر هم مرتب جلوی دوربین شبکه‌های تلویزیونی است. گفت‌وگوی مفصل صفحه مردم با او درباره خیلی از موضوعات بود که البته بیشتر آن‌ها در این صفحه جا نشد!

اینجا شهِ بی‌سوار مات است!

﷯شما متولد چه سالی هستید؟

متولد ١٣٥٠ در شهرستان طرقبه. معمولا هم ایرانی‌ها می‌گویند: «در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم!»

﷯البته شما که واقعا در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده‌اید؟!

بله. مادرم مکتب قرآن داشت. پدرم هم در طرقبه قهوه‌چی بود. ما چهار برادر بودیم. البته از اولی که گذشته بود، بقیه را به هوای دختر آورده بودند.

﷯کجای طرقبه زندگی می‌کردید؟

کوچه آسیاب. آسیابی هم توی کوچه ما بود که ما خرابه‌هایش را دیده بودیم. از خانه ما تا رودخانه هم شاید ١٠متر فاصله بود. سیل که می‌آمد تا زیر خانه ما می‌رسید. یعنی کلا در طبیعت بودیم و چه تابستان و چه زمستان، هیچ‌وقت لحاف از زندگی ما کنده نمی‌شد. اصلا هم نمی‌دانستیم کولر یعنی چه. همین الان هم مادرم در خانه‌شان کولر ندارند.

﷯در همان طرقبه به مدرسه رفتید؟

بله. مدرسه خواجه‌نصیر و بعد هم مدرسه اوحدی طرقبه. البته با مدرسه رفتن من انقلاب شد. یعنی از در که وارد مدرسه شدم رژیم طاغوت برچیده شد. آخرین موز و پرتقال‌های رژیم را هم ما خوردیم. بعد هم دیگر موز ندادند! سال ٧٢هم همزمان با قبول شدن در رشته الهیات دانشگاه آزاد درطرقبه به‌عنوان «نامه‌رسان» شروع به‌کار کردم.

﷯یعنی پست‌چی بودید‌؟

مدیر اداره پست مقداری اضافه‌کار می‌گرفت که خودش نامه‌ها را بدهد. همان اضافه‌کارها را می‌داد به من که نامه‌ها را ببرم. یک موتور هم داشتم که نامه‌ها را با همان می‌بردم. می‌شود گفت بعد از گاو دوشیدن و علف دروکردن، نامه‌رسانی اولین کار فرهنگی من بود.

﷯حتما خاطره‌های زیادی هم از این شغل دارید.

زمانی که دانشجو بودم، نامه بنده‌خدایی را بردم پشت درِ خانه‌اش. داشت پشت در بچه‌اش را نصیحت می‌کرد. به بچه‌اش گفت: «ببین، اگه درس نخونی باید مثل این بدبخت بری نامه‌رسونی!» می‌خواستم بگویم: «بچه‌جان! اگر درس هم بخونی به جایی نمی‌رسی. من درس خوندم که الان این‌کاره‌ام.»

﷯رشته الهیات جلوی طبع طنز شما را نگرفت؟

اتفاقا همان موقع که وارد دانشکده شدم، شعری نوشتم: «اینجا شه بی‌سوار مات است/ دانشکده الهیات است...» شعر را زدم روی برد. همان روز اول هم شناسایی شدم و تا روز آخر هر اتفاقی می‌افتاد، می‌انداختند گردن من.



با پیشنهاد امیری اسفندقهشعر لهجه را شروع کردم

﷯از چه سنی شعر را شروع کرده بودید؟

از زمان راهنمایی.

﷯و این شعرها متناسب با دوره‌های زندگی شما تغییر می کرد؟

کاملا تغییر کرد. مثلا من ابتدا مثنوی می‌گفتم. بعد از مدتی رفتم دنبال چهارپاره‌های داستانی. این شعرهایم خیلی گل کرد. البته بعد از آن، دست زیاد شد و خیلی‌ها شروع کردند به سرودن چهارپاره. شاید همین اتفاق هم باعث شد من شعر مشهدی بگویم. یعنی حدود ٢٠سال پیش، مرتضی امیری اسفندقه توی سفری گفت: «تو که حرف‌زدنت مشهدیه، چرا شعر مشهدی نمی‌گی؟....

84

82

ميگويد در اون سال ها سرباز بگيري بود و من رو بردند به سرباز خونه اي در مشهد… 
هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، كه دلم براي خانواده ام تنگ شداما مرخصي ندادن ،منم بدون مرخصي و پاي پياده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ كيلومتر ) دويدم و بعد از ديدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دويدم و رفتم پادگان … 
پادگان، كه رسيدم ديدم گروهبان متوجه غيبت من و چند نفر ديگه شده ، كه همه رو به خط كرد و گفت دور پادگان رو بايد بدويد … شروع به دويدن كه كرديم بعد از 1000 متر سرباز هاي ديگه خسته شدند، اما من دور كامل دويدم و ايستادم…! فرمانده ي گروهان كه دويدن من رو نديده بود، گفت مگه نگفتم دور كامل بايد دوباره بايد بدوي…! 
گفتم دويدم قربان …
گفت فضولي موقوف ..!
خلاصه، دو دور ديگه به مسافت 8 كيلومتر دويدم و سر حال، جلوي فرمانده ايستادم و همين باعث شد مسير زندگي ام تغيير كند…! 
يك روز، من رو با يك جيپ ارتشي به ميدان سعد آباد مشهد بردند ، براي مسابقه… 
رييس تربيت بدني تا من رو ديد، گفت: 
چرا كفش و لباس ورزشي نپوشيدي؟ 
گفتم: 
ندارم …! 
گفت : 
خوب برو سر خط الان مسابقه شروع مي شه ببينم چند مرده حلاجي ؟ 
خلاصه با پوتين و لباس سربازي دويدم و دور اخر همه داد مي زدن باريكلا سرباز … 
برنده كه شدم ديدم همه مي گن سرباز ركورد ايران رو شكستي …! 
من اون روز با پوتين و لباس سربازي ركورد ايران رو شكستم و بهم كاپ نقره اي دادن…! 
خبر ركورد شكني من خيلي زود، به مركز رسيد و بهم امريه دادن تا برم تهران … 
با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژباني مركز رسوندم و با فرمانده ي لشگر كه روبرو شدم، گفت: 
تو همون سربازي هستي كه با پوتين ركورد شكستي؟ 
گفتم : 
بله قربان … 
گفت: 
چرا اين قدر دير امدي و سريع من رو سوار ماشين كردند و به استاديوم امجديه بردن، كه قرار بود مسابقه بزرگي انجام بشه …! 
مسابقه ي دوي ۵۰۰۰ متر بود و من كفش و لباسي رو كه رييس تربيت بدني مشهد داده بود، پوشيدم و رفتم لب خط…! 
يك دفعه صداي تيري شنيدم و هراسناك اين طرف اون طرف رو نگاه كردم ببينم چه خبره ؟ كه ديدم رييس تربيت بدني با عصبانيت مي گه چرا نميدوي؟ 
بدو..! 
من نگاه كردم، ديدم، كه اون 17 نفر ديگه، مسافتي از من دور شدن و من تازه فهميدم ،كه صداي شليك تير براي اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صداي حاضر رو ) مسابقه رو شروع مي كردم اينجا هم منتظر همون كلمه بودم ،نه صداي تير … 
خلاصه شروع كردم به دويدن و يه عده هم من رو هو مي كردن و مي گفتن: 
مشهدي تو از اخر اولي …! 
دور سوم رو كه دويدم تازه به نفر اخر رسيدم و تازه گرم شده بودم …! 
در دور بعد متوجه شدم، كه نفر چهارم هستم و با خودم گفتم: 
خدا رو شكر لااقل چهارم مي شم…! 
سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، كه ديدم فقط يك نفر با فاصله از من جلوتره…! 
دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم… 
به خط پايان نزديك مي شديم كه جلو زدم و اول شدم …! 
باز هم ركورد ايران رو شكسته بودم و از عزيز منفرد، كه سال ها قهرمان ايران بود جلو زده بودم…! 
اين ها حرف هاي استاد علي باغبان باشي، قهرمان دوي ايران است، كه ۲۹ سال متوالي بدون حتي يك باخت، مقام نخست مسابقات را در ايران داراست و جالب است، بدانيد كه تا به حال اين ركورد در هيچ رشته ي ورزشي در دنيا شكسته نشده…! 
باغبان باشي ۲۱۹ مدال اسيايي و جهاني دارد و در 8 مسابقه ي المپيك شركت كرده و اول شده! 
اديب زاده مي گويد: 
زمان شاه شنيدم ،كه پاي باغبان باشي شكسته …! 
با گروه فيلم برداري رفتيم و وقتي با اون مصاحبه كردم با ناراحتي گفت: 
دكتر ها گفته اند بايد يك پاي من رو قطع كنند … 
شب، كه فيلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانيت مي خواستن يه جوري به علي باغبان باشي كمك كنن … 
همون شب، رضا پهلوي، كه در اون زمان وليعهد بود و نزديك به ۱۷ سال داشت، به آقاي جهان باني، رييس سازمان ورزش (‌كه اوايل انقلاب اعدام شد) دستوري داده بود، كه او هم شبانه به در خانه ي باغبان باشي رفته بود و پاسپورتش را درست كرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد كه : 
مثل اين‌كه معجزه شده و من براي درمان به نيويورك مي‌روم. 
در نيويورك پايش را يك پروفسور بزرگ عمل كرد، بعد از دو ماه، كه برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، كه من مي‌خواهم به زودي در يك مسابقه‌ي دو و ميداني شركت كنم و شما را هم دعوت مي‌كنم. 
باغبان باشي، اكنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعاليت ورزشي مي كند …! 
اخرين باري، كه باغبان باشي را ديدم، دور ميدان دروازه قوچان بود؛ به گرمي حال و احوال كردم و او گفت: 
شما مگه من رو مي شناسي؟ 
لبخندي زدم و گفتم : 
تمام دنيا شما رو مي شناسن…! 
باغبان باشي، هنوز در طرقبه زندگي مي كند و روحيه ي شاد و ورزش كاري دارد .

104

87

قبل از انقلاب معلمان مورد نیاز روستاهای کوچک بوسیله دیپلمه هایی که به خدمت سربازی می رفتند تامین می شد. آنان یک دوره تعلیماتی آموزش تدریس و نظامی را طی 6 ماه می گذراندند و آنگاه یکسال و نیم باقیمانده را به عنوان سرباز معلم (یا سپاه دانش) عازم روستاها می شدند.

پس از گذراندن و پایان دوره شش ماهه آموزشی در پادگان گرگان در 29 اسفندماه سال 1351 هجری شمسی، ابتدا به عنوان سهمیه استان خراسان (رضوی) و سپس به بخش طرقبه و از آنجا به روستای «قلعه نو و هاشم آباد» اعزام گشتم

منبع:mottaki.ir

89